90/03/30
...
گفتي نمي خواهي كه دريا را بلد باشی
اما تو بايد خانه ی ما را بلد باشی
يك روز شايد در تب طوفان بپيچيندت
آن روز بايد راه صحرا را بلد باشی
بندر هميشه لهجه اش گرم وصميمی نيست
بايد سكوت سرد سرما را بلد باشی
يعنی كه بعد از آنهمه دلداگی بايد
نامهربانيهای دنيا را بلد باشی
ديروز يادت هست؟! از امروز می گفتم
امروز می گويم، كه فردا را بلد باشی...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:2 توسط : مریم
88/02/07
دایره زندگی
زندگی دایره است
مرکزش صفر بزرگ
ومنم داخل آن
وتویی نیز چو من
و من و تو با هم
می توانیم که از صفر
بسازیم عددی
و به اندازه اندازه خود
حجم این دایره را بیش کنیم
گر چه صفریم، ولی گسترش خویش کنیم
پس اگر من به تو یاری نکنم
وتو مانی بی من
یا بمانم بی تو
آسمان بی کس و بی مهر شود
دایره خالی و بی مصرف و خود صفر شود...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:53 توسط : مریم
86/11/12

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:13 توسط : مریم
86/10/02
یه حس غریب منو از تو می گیره
دنبال یه بهونه برای گریه کردن سرم را به هر دیوار سردی تکیه می دادم
به دنبال یه بهونه تا دل تنگم رو سبک کنم
و یاد او تنها بهونه بود ...
آره واقعیت من این است، هنوز غرق رویام
کاش چشمهایمان رو به واقعیت باز می شد
و حیف . حیف تو که یه دیوونه رو دوست داری
کسی رو دوست داری که هنوز عاشق یه مرده است ...
و تنهایی رو به با تو بودن ترجیح میده و تو با حیرت به دنبال اون یار قدیمی
اون دختر سرمست که امروز بیگانه است
دلم می سوزه . برای تو . برای خودم . برای همه اونایی که به بازی گرفتم
آه ... می دانم که حتی به خدا هم نمی توانم گلایه کنم
می دانم ... می دانم همان چیزی که هستی اش را ماهها
در تک تک سلولهایم حس کرده بودم
واقعیتی که از آغاز در بند بند وجودم رخنه کرده بود سرابی بیش نبود .
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:53 توسط : مریم
86/08/08
هنوزم
هنوز تمام پنجره ها را
به نام تو باز می کنم
هنوز باران را
تلنگر انگشت های تو می دانم
بر ذهن مه گرفته ام
هنوز خش خش برگ ها را
به پای قدم های تو می نویسم !
هنوز باد که خودش را به در می کوبد
از جا می پرم :
آمدم ! آمدم !
و تمام درها ،
به هوای تو باز می شوند !
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:51 توسط : مریم
86/07/19
تو ...

هنوز هم تو بهترین بهانه ای
به شوق هر تبسمت دلم هزار پاره می شود
هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای
مرا ببین شکسته ام دگر از عشق خسته ام
هنوز هم تجسم قشنگ کودکانه ای
دلم از این و آن گرفت
به خواندن ترانه ای مرا دوباره شاد کن
هنوز هم تو بهترین ترانه ای....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:31 توسط : مریم
86/07/17
می شنوم
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ،
براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:11 توسط : مریم
86/07/15
من می خواستم

من مي خواستم تو به من عادت نكنی من بهت عادت كردم
مي خواستم تو عاشق نباشی من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدی
مي خواستم تو سكوت نكنی خودم سكوت كردم
مي خواستم تو هيچ وقت آزارم ندی من تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبی كنی من بهت بدی كردم
مي خواستم بری دنبال زندگيت اما تو همه ی زندگيم شدی
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:36 توسط : مریم
86/06/14
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مي خواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير
روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:16 توسط : مریم
86/04/29
تکیه بر باد
روزگاری من و تو
عاشق هم بودیم
در شبی مهتابی
تو برایم خواندی:
نازنینم, عشقم
تکیه کن بر دستام
و دگر هیچ مخور
غم بی تکیه گهی
که منم تکیه گهت
و بدان ای گل من
که پناهت مردی است
که مثال کوه است
و چه آسان من خام
باورت می کردم
و نمی دانستم
تکیه کردن بر عشق
تکیه بر قامت سست باد است...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:23 توسط : مریم