
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:13 توسط : مریم
دنبال یه بهونه برای گریه کردن سرم را به هر دیوار سردی تکیه می دادم
به دنبال یه بهونه تا دل تنگم رو سبک کنم
و یاد او تنها بهونه بود ...
آره واقعیت من این است، هنوز غرق رویام
کاش چشمهایمان رو به واقعیت باز می شد
و حیف . حیف تو که یه دیوونه رو دوست داری
کسی رو دوست داری که هنوز عاشق یه مرده است ...
و تنهایی رو به با تو بودن ترجیح میده و تو با حیرت به دنبال اون یار قدیمی
اون دختر سرمست که امروز بیگانه است
دلم می سوزه . برای تو . برای خودم . برای همه اونایی که به بازی گرفتم
آه ... می دانم که حتی به خدا هم نمی توانم گلایه کنم
می دانم ... می دانم همان چیزی که هستی اش را ماهها
در تک تک سلولهایم حس کرده بودم
واقعیتی که از آغاز در بند بند وجودم رخنه کرده بود سرابی بیش نبود .
هنوز تمام پنجره ها را
به نام تو باز می کنم
هنوز باران را
تلنگر انگشت های تو می دانم
بر ذهن مه گرفته ام
هنوز خش خش برگ ها را
به پای قدم های تو می نویسم !
هنوز باد که خودش را به در می کوبد
از جا می پرم :
آمدم ! آمدم !
و تمام درها ،
به هوای تو باز می شوند !

هنوز هم تو بهترین بهانه ای
به شوق هر تبسمت دلم هزار پاره می شود
هنوز هم تو بهترین خیال عاشقانه ای
مرا ببین شکسته ام دگر از عشق خسته ام
هنوز هم تجسم قشنگ کودکانه ای
دلم از این و آن گرفت
به خواندن ترانه ای مرا دوباره شاد کن
هنوز هم تو بهترین ترانه ای....
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم
و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ،
براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم
مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد
آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم
به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته
و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...

من مي خواستم تو به من عادت نكنی من بهت عادت كردم
مي خواستم تو عاشق نباشی من عاشقت شدم
مي خواستم من برات مثل بقيه باشم تو برام از همه مهم تر شدی
مي خواستم تو سكوت نكنی خودم سكوت كردم
مي خواستم تو هيچ وقت آزارم ندی من تا حد توانم آزارت دادم
مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم اما خودم سر عهد نبسته موندم
مي خواستم تا هميشه بهم خوبی كنی من بهت بدی كردم
مي خواستم بری دنبال زندگيت اما تو همه ی زندگيم شدی
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهي به جز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد و بي اميد
در وادي گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم
رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشي وظلمت چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يک باره راز ما
رفتم که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي
رفتم که در سياهي يک گور بي نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگي
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده هاي وحشي طوفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
مي خواستم که شعله شوم سرکشي کنم
مرغي شدم به کنج قفس خسته و اسير
روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش
در دامن سکوت به تلخي گريستم
نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم
روزگاری من و تو
عاشق هم بودیم
در شبی مهتابی
تو برایم خواندی:
نازنینم, عشقم
تکیه کن بر دستام
و دگر هیچ مخور
غم بی تکیه گهی
که منم تکیه گهت
و بدان ای گل من
که پناهت مردی است
که مثال کوه است
و چه آسان من خام
باورت می کردم
و نمی دانستم
تکیه کردن بر عشق
تکیه بر قامت سست باد است...

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش
یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه
و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار
غرورش همه وجودت له شد
چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی
بجز سلام نتونی بگی
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما
مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و
اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک .
از كوچه زيباي تو امروز گذشتم
ديدم كه همان عاشق و معشوقه پرستم
يك لحظه به ياد تو از آن كوچه گذشتم
ديدم كه زسر تا به قدم شوق و اميدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچيدم
آن شور جواني نرود از ياد
اي راحت و آرام دل من خانه ات آباد
با ياد رخت اين دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو اي شوخ فراموش
كي آتش عشق تو شود يكسره خاموش
هرجا كه نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشك جگر سوز دل سخت توسفتم
خاك ره اين كوچه به خار مژه رفتم
دل مي تپد از شوق كه امروز كجايي?
شايد كه دگر باره از اين كوچه بيايي